|
من نوشتم از خون تا ابروی مارا بخرد از دور اما باز این دل شور شد نامه ها رنجور شد
|
یاد حرفای نگفته
یاد یک غروب برفی
من همیشه میگفتم که ستاره ها مال من است
غم. ابر. باران. خورشید را تماشا کردی
من نوشتم با تو که همش مال منی
که همش تویی که به قلبم سر میزنی
ولی تو خندیدی
به همش میگریم
به شما میگریم
به خدا میگریم
این همش مشتی ورق تا خوردست
تو همش میخندی
یاد هرچی کردم جز یاد خنده تو
راستی چرا باز این همش ناسازگارست با همه
درد و نفرین با همه باز غم دست منه
اشتی کردم من فقط چون که یادم میرود
چونکه بیزارم ازت چونکه خوابم میرود
چشم هایم سرخ شد من غروبم .باورم
من نیاز برگها....من شب در به درم
تا طلوع نفرتم ثانیه بازی میکنم
باشد که هرچه قافیه من باز. سازی میکنم
تا بگزرد از من دگر من نمیخواهم تورو
بی من برو باور بکن من نمیخواهم تورو
(به ادامه مطلب برید و شهر زیبا از دوست عزیزم کسری صدیق شجاع را بخوانید)
باز دچاره غم بیهوده شدم
باز دلم شوری زد و گفت اشک مهمان من است
من فقط خندیدم
دل من از دست من ناراحت است
من نمیخواهم بازهم گریه کنم
من نمیخواهم صدای رعد و برق گوش هر عاشقی را کر کند
من همش میخندم
ولی این دلتنگی توی چشمش اشک است
روی لبهاش ماتم
دل تنگی تنهاست پیش من جایی ندارد
باز تو با من بودی
دل من تنگ نمیشود بهار سرد من
چون همش پیش منی
ولی من میخندم
من همش منتظر قطره باران در شب ابری بی پایانم
من همش منتظر قطره اشک از مشک دم یارانم
ولی من پیر شدم
ولی افسوس و صد افسوس که نیست عاشقی و عشق
که نبودند از ما هرکه بود هرکه نبود سادگی با عشق دگر پیدا نیست
دگر از انتظار عشق نخواهم پرسید که چرا بوی گل بهاری اینقدر بدبوست
دگر از راه دراز عشق نخواهم پرسید که چرا صدای بلبل مثل کفتارست
یک شبی بارانی ولی خشک و بی اب
یک شبی ماه و مهتاب سیاه پاره تنند
روزگاری که سپر شد بی عشق
روزگاری که خیانت پادشاهی میکند
میروند ومیروند....تنهایی و تنهایی را میگزارند تنها
انگاه تو میخواهی دوستت دارم را با پر گل روی دفتر شعر من نمایان سازی
و من با تمنای دل زخم خورده خویش عاشقم را میرقصانم در مهمانی مرگ
به یاد ان شعر که نوشتم وقتی حواست هست زیبایی
همه تعجب کردند...هیچ کس باور نکرد
و زمانی که حواست نیست زیبا تری را نقاشی کردم روی دل یک ماهی از اب گرفته
راستی باران....حواست هست؟
توی سراشیبی این زندگی سیاه و تلخ نمکی میپاشند بر زخم دلم این یاران
توی این کویر بی اب و علف سلهای درازیست دل من منتظر یک باران
هیچ کس درک نکرد که منم ادمکم ای کاش میبودم در میان داران
همه اشک و همه اه شده نون شب من ولی من میترسم که طاقت نیارم تا پایان
صدای تو به یادمه صدای پای رفتنت صدای اون قطره اشک به پای تو شکستنت
هوای تو هوای من هوای رفتن تو بود دلی که گم کرده بودم جاش توی دستای تو بود
صدای تو به یادمه...گفتی خدا حافظته گفتی که من میرم دیگه وقت خدا حافظت
یه قدری گوشه گیر شدم یه قدریم شناختمت بازی رو تو بردی ولی اندازه دنیا باختمت
صدای تو به یادمه صدای بستن دری میخوای بری جای دیگه از اونجا هم دل ببری
باز دوباره تنها شدم دوباره رفتم توی فکر باز که قلم یار منه صدای من صدای ذکر
میدونی اخم نگاهم نشده لبخند تازه/ نشده خنده بی رحم عشق من همیشه راز
میدونی صدای خستم یا همون عهدی که بستم/پی لبخند نگاهت عشق من همیشه هستم
میدونی شبی که رفتی نه واسه شب بودن اون/نه واسه ستاره هایی که شدن در به در اون
میدونی..نمیدونی تو توکه از عاشقی سیری/تو که شادی ولی از غصه میمیری
میدونی دونستن تو واسه من فرقی نداره/مثل یک مداد رنگی که دیگه رنگی نداره
دل من از ته دل میخندد
ابر بی باران رگبار میزند
در این کویر بی اب غنچه ایی میروید
باز من عاشق شدم...
دفتر خاطرات من پر از شعر قشنگ
پر از دوستت دارم رفتی و چرا برگشتیست؟
پر از نغمه نجوای شب تنهایی
پر از اشک کلام شاعر
برگ دل برگشت...
دفتر خاطراتم را دوستت دارم پر است
پر از عشق به تو پر از دوستت دارم و خواهش کردن
باز من عاشق شدم...
دم یک کوچه اشنای غریب پرورده
از دورنگی حرف بود
از خیانت از یکم زشتی مجنون حرف بود
من و حس یک نان بیات
من و یک جرعه بی اب
من و یک گربه مشکی که چنگم میزد
برگ دل برگشت...
دم کوچه اشنای دل هر عاشق
صحبت صدها عشق
حرف از زشتی و بدی ممنوع بود
من و یک حس قشنگ
من و عاشق بودن
من و گرمای دوتا نان سنگک سخاری
من و عاشق بودن
در کوچه تنهایی خودم قدم زنان میرفتم
من که کاری با عشق نداشتم هیچ وقت
من تورا دیدم...
اگر هرشب تا صبح یا که از تنگ غروب
من و تنهایی رقابت داشتیم
تا که در کوچه تنهایی خود
من تورا دیدم...
اری..راست میگفت ان غریبه که دلم سنگ نیست
توی تلاطم حرفهای یک شاعرمن همش عاشق بودم
اگه هیچکس با تنهایی من نبود...چشمانت خود تنهایی من بودند
من هنوز از کوچه تنهایی خود قدم زنان با کمی حوصله...نه...با تو میرفتم
و در زیر ان پنجره نوشتم
وقتی حواست هست زیبایی وقتی حواست نیست زیبا تری
من هنوز خیره به در مانده ام...